ای کارنده غم پشیمانی در دل های آشنایان !
ای افکنده سوز در دل های تائبان !
ای پذیرنده گناهکاران و معترفان !
کس باز نیامد ، تا باز نیاوردی.
و کس راه نیافت ،
تا دست نگرفتی ،
دست گیر ، که جز تو دستگیر نیست !
دریاب ، که جز ز تو پناه نیست !
و سئوال ما را جز تو جواب نیست !
و درد ما را جز ز تو دارو نیست !
و از این غم ما را جز از تو راحت نیست !
برگرفته از کتاب مناجات نامه و الهی نامه خواجه عبدالله انصاری
دخترم با دست های کوچک خـود،غم کشید بازهم تـصویری ازمن،خسته ودرهم کشید
گفتمش:دلبندمن!نقشی بکش اززندگی طرحی ازصدها قفس،درچشم یک آدم کشید
گـفتمش: از عمر آیا می توانی نقش زد ؟ جاده ای کـوتاه،امـا،پـر ز پـیچ و خم کشیـد
گـفـت:بـابـا!کـاش می شـد بـا مـداد آبـی ام روی بـال زخـمی پــروانـه ها،مـرهـم کـشیـد
اشک در چشم درشت و مهربانـش حلـقـه زد روی گـل هـای کبـود دفتـرش شبنـم کشیـد

وقتی جهان
از ریشه ی جهنم
و آدم
از عدم
وسعی
از ریشه های یأس می آید
وقتی که یک تفاوت ساده
در حرف
کفتار را
به کفتر
تبدیل می کند
باید به بی تفاوتی واژه ها
و واژه های بی طرفی
مثل نان!
دل بست
نان را
از هر طرف بخوانی
نان است !
قیصر امین پور

وقتی تو نیستی ، نه هست های ما چونند که بایدند ، نه بایدها
مثل همیشه آخر حرفم و حرف آخرم را با بغض می خورم
عمریست لبخندهای لاغر خود را در دل ذخیره می کنم
باشد برای روز مبادا
اما در صفحه های تقویم روزی به نام روز مبادا نیست
آن روز هر چه باشد روزی شبیه دیروز ، روزی شبیه فردا
روزی درست مثل همین روزهای ماست
اما کسی چه می داند
شاید امروز نیز روز مبادا باشد
وقتی تو نیستی نه هست های ما چونند که بایدند ، نه بایدها
هر روز بی تو ، روز مباداست
آیینه ها در چشم ما چه جاذبه ای دارند
آیینه ها که دعوت دیدارند
دیدارهای کوتاه ، از پشت هفت دیوار ، دیوارهای صاف
دیوارهای شیشه ای شفاف ، دیوارهای تو ، دیوارهای من
دیوارهای فاصله بسیارند
آه ... دیوارهای تو همه آیینه اند ، آیینه های من همه دیوارند
یاد داری که ز من خنده کنان پرسیدی
چه ره آورد سفر دارم از این راه دراز
چهره ام را بنگر تا به تو پاسخ گوید
اشک شوقی که فروخفته به چشمان نیاز
چه ره آورد سفر دارم ای مایه ی عمر؟
سینه ای سوخته در حسرت یک عشق محال
نگهی گمشده در پرده رویایی دور
پیکری ملتهب از خواهش سوزان وصال
چه ره آورد سفر دارم ای مایه عمر
دیدگانی همه از شوق درون پرآشوب
لب گرمی که بر آن خفته به امید و نیاز
بوسه ای داغتر از بوسه ی خورشید جنوب
ای بسا در پی آن هدیه که زیبده تست
در دل کوچه و بازار شدم سرگردان
عاقبت رفتم و گفتم که تو را هدیه کنم
پیکری را که در آن شعله کشد شوق نهان
چو در آیینه نگه کردم دیدم افسوس
جلوه روی مرا هجر تو کاهش بخشید
دست بر دامن خورشید زدم تا بر من
عطش و روشنی و سوزش و تابش بخشید
حالیا ... این منم این آتش جانسوز منم
ای امید دل دیوانه اندوه نواز
بازوان را بگشا تا که عیانت سازم
چه ره آورد سفر دارم از این راه دراز
فروغ فرخ زاد
سلام دوستای گلم بعد از یه غیبت نه چندان طولانی برگشتم
برگشتم تا بگم دارم میرم و شاید نتونم یه مدت بیام ولی سعی
می کنم بیام و یه سری بزنم البته اگه درسا اجازه بدن.
خوشحال میشم تو نبودم به وبم سر بزنین دوستون دارم دعام
کنین.
یا حق
گویند مرا چو زاد مادر پستان به دهن گرفتن آموخت
شب ها بر گاهواره من بیدار نشست و خفتن آموخت
لبخند نهاد بر لب من بر غنچه گل شکفتن آموخت
دستم بگرفت و پا به پا برد تا شیوه راه رفتن آموخت
یک حرف و دو حرف بر زبانم الفاظ نهاد و گفتن آموخت
پس هستی من ز هستی اوست
تا هستم و هست دارمش دوست

زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم
ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم
می مخور با همه کس تا نخورم خون جگر
سر مکش تا نکشد سر بفلک فریادم
زلف را حلقه مکن تا نکنی در بندم
طره را تاب مده تا ندهی بر بادم
یار بیگانه مشو تا نبری از خویشم
غم اغیار مخور تا نکنی ناشادم
رخ بر افروز که فارغ کنی از برگ گلم
قد برافراز که از سرو کنی آزادم
شمع هر جمع مشو ور نه بسوزی ما را
یاد هر قوم مکن تا نروی از یادم
شهره شهر مشو تا ننهم سر در کوه
شور شیرین منما تا نکنی فرهادم
رحم کن بر من مسکین و بفریادم رس
تا بخاک در آصف نرسد فریادم
حافظ از جور تو حاشا که بگرداند روی
من از آن روز که در بند توام آزادم

تصمیمم را گرفتم ...
احساس کردم کوهی از قدرت و اطمینان و بی باکی در سینه دارم !
می خواستم به او بگویم :
که از کودکی خانه کوچک قلبم به امید او پر نور و گرم بوده است ...
وقتی کنارش ایستادم گلویم خشک شد ...
سرم را پایین انداختم ...
دفترچه ی خاطراتش روی میز بود ...
« داخل یک قلب سرخ رنگ
اسم کس دیگری را نوشته بود »

روی جلدای کتابا ... روی صفحه های دفتر ، همین و فقط نوشتم ، « هر کسی به جز خودت پر »
دانش آموز دو خط موازی بر روی تخته کشید...
خط اولی گفت: ما می تونیم زندگی خوبی رو با هم داشته باشیم...
خط دومی گفت: زندگی خوبی...
ناگهان معلم گفت: دو خط موازی هیچگاه به هم نمی رسند...
و دانش آموزان همه با هم تکرار کردند!
آره ، دو خط موازی هیچ وقت به هم نمی رسند
مگر اینکه یکی به خاطر رسیدن به دیگری خودش رو بشکونه!!!

تنها خطای زندگیم عشق بود و بس ...
رو کن به من ، قشنگترین من ، اشتباه من!!!