تصمیمم را گرفتم ...
احساس کردم کوهی از قدرت و اطمینان و بی باکی در سینه دارم !
می خواستم به او بگویم :
که از کودکی خانه کوچک قلبم به امید او پر نور و گرم بوده است ...
وقتی کنارش ایستادم گلویم خشک شد ...
سرم را پایین انداختم ...
دفترچه ی خاطراتش روی میز بود ...
« داخل یک قلب سرخ رنگ
اسم کس دیگری را نوشته بود »

روی جلدای کتابا ... روی صفحه های دفتر ، همین و فقط نوشتم ، « هر کسی به جز خودت پر »