تبليغاتX
روزهای بی کسی
مثل شقایق زندگی کن، "کوتاه" اما زیبا.
 

... و آنگاه آفتابگردانی از گوشه ای طلوع کرد و به میان کارهای ما سرک کشید . و ما هیچ

ندانستیم آمدنش از کدامین سو بود . می دیدمش که هر روز از سحرگاهان یک جا می نشیند ، و

بالا آمدن خورشید را نظاره میکند، و تا شامگاهان ، همچنان روی بر او نگاه می دارد و با او

می گردد . آنگاه تازه دانستیم چرا به او می گویند (( آفتابگردان )) !

و از آنجایی که خورشید در اسطوره ها نماد (( حقیقت )) بود ، آفتابگردان را نکو داشتیم ، و

خواستیم تا با ما بماند و نشان ما باشد ، نه به آن نشان که خود را حقیقت بپنداریم ، و نه حتی

به آن توهم که روی خود را به سوی حقیقت بدانیم ، بلکه تنها به نشان آرزویی که در سویدای

قلبمان روییدن گرفته بود ، که : (( ای کاش می توانستیم آن گونه باشیم . ))

 

                                                      و اگر غیر از این بود ، او هرگز نمی پذیرفت !

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 5:29 PM
  به قلم: مائده   | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
 

© 2006-2007 Kiyanooshansari.blogfa.com - All rights reserved - Powered by Blogfa.com - Temp by  K I Y A N S O F T